اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
812
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
چون اين معنى را شاهد گردد تسليم پيش برد . چون تسليم كرد مستوفى گشت كه مسلم تا از دست مسلم بيرون نشود تسليم درست نيايد . چون حكم ازل را تسليم كرد چنان گشت گويى مستوفاى قضاى ازلى گشت . نيز وى را نه از بلا هرب ماند و نه نعمت را طلب ماند . به همه حالها راضى گردد بدين معنى مستوفا باشد . مثال اين قصهء خليل است عليه السلام كه وى را امر آمد كه : أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ . اسلام سپردن باشد چون وى را امر آمد كه خويشتن بسپار ، جواب داد كه بسپردم ، چون بسپرد وى با وى نماند . با كسى ماند كه به وى سپرد . يعنى با حق عز و جلّ . و اندر زير اين امر كه وى را گفت : « أَسْلِمْ » ، دانست كه اندر زير اين بلايى پنهان است . اگر نسپارم با خود باشم . آنگاه اگر ذرهاى بر من گمارد من طاقت آن ندارم . و چون سپردم با وى باشم [ 221 الف ] از بلاى هر دو كون به قرب وى باك ندارم . چون تسليم كرد مبتلا گردانيدش به زوال ملك و كشتن فرزند و سوختن نفس . به هركدام بلا كه بگرفتندش اضطراب روى نمود . چون تسليم كرده بود اول به مال گرفتند كه مال كمتر است ؛ و آنگه به فرزند كه فرزند از مال عزيزتر است ؛ و آنگه به تن كه از هر دو عزيزتر است . آنگه جبريل را بفرستاد نه از بهر يارى خليل را كه از بهر اظهار صدق اهل تسليم را . تا چون اندر هوا گفت : هل من حاجة قال اما اليك فلا ، نفى حاجت از جبريل تصريح ياد كرد و اما حاجت به حق تعالى ياد نكرد تصريح صدق تسليم را ، و لكن به كنايت اندر زير نفى اثبات كرد اظهار فقر و فاقه را . چنان گشت به معنى گويى گفتى : اما اليك فلا و اما الى غيرك فنعم و لكن لا وجه للاظهار لانه لا تدبير للمسلم بعد التسليم . چنانستى كه گويى گويدى جبريل را كه تو امر آوردى مرا كه بسپار و من سپردم . اگر نسپارده بودمى من با من بودمى ، آنگه اندر خود تدبير كردمى روا بودى . چون سپردم من با وىام نه با خود . مرا اندر چيزى كه با وى است خصومت نرسد . شايد كه معنى استيفا اين بود كه ما ياد كرديم . و القصة و الكلام فيها بطوله . و شايد كه معنى عارف مستوفا به وجهى ديگر باشد ، و آن آنست